ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

755.چی میخونم؟!
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اینکه ذره ذره یوسف در دل زری ریشه دوانده برایم آشنا است.

خیلی آشنا تر از جوانه ای که سیزده سال پیش در من شروع به روییدن کرد از عشق مهربان مردی که هنوز که هنوز است شادی ام وصل به رضایتش از ذره ذره وجودم است.

هر چقدر هم که تمرین کنم برای خودم هم باشم!!

می گویند یوسف، جلال است و زری، سیمین.

چه یوسف چه جلال، چه زری چه سیمین، اصلا چه فرقی می کند؟

من ساختار وجود زنان داستانهای این زن و شوهر را دوست دارم.

من دفاع جلال از زنان هر چقدر به نظر مختار بی اختیار را دوست دارم.

من زنان مختار بی حاشیه عاشق را دوست دارم!!!

حالا چه زری چه سیمین...


 
754.و پاییز برگ ریز...
ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دو جای این دنیا را خیلی دوست دارم، آنقدر که وقتی می بینمشان دلم روشن می شود.

یکی خانه نارنجی است که البته بیشتر روی هواست تا زمین! یکی هم دریا...

خانه نارنجی برایم حکم آخر دنیا را دارد. جایی که از همه خستگی ها و نا ملایمات زندگی به آن پناه میبرم.

.

دریا اما...

دریا را که می بینم پاهایم شُل می شوند. گاهی فکر می کنم اگر قرار بود برای رسیدن به محل کار از کنار دریا رد میشدم، هیچ روزی کارت نمیزدم!

ساحل اش سنگی اگر باشد می گردم سفید ترین و نزدیک ترین سنگ به آب را پیدا می کنم و محو دریا می شوم.

شنی که باشد دیگر هیچ.

پای برهنه ولو میشوم لای شنها. تا ته ته ته اش را می توانم ببینم با این چشم های نزدیک بین ام!

.

پاییز امسال را بیشتر دوست داشتم.

شاید برای باد و بارانی که چند قطره بیشتر از پارسال آمد و کمی به هوایمان حال داد.

شاید گوش شیطان کر به خاطر مریضی های کمتر. نمیدانم.

شاید هم فقط سعی کردم بیشتر دوستش داشته باشم و او هم مهربان تر شد!

و شاید هم به خاطر سفر!!!!!!

جاده مه بود و برف...

.

و بارانی که بی وقفه می بارید...

و سالار دره ای که بد جور خودنمایی می کرد لای رنگین کمانی از رنگهای زیبا...

رنگین کمانی که این روزها هی توی سرم می چرخد و می چرخد و رنگ و طرح میسازد!!!!...

با هوایی پاک...

و استخری که منتظر میهمانان زمستانی هتل است جهت افتتاح!!...

و میوه دلی که چلیک چلیک عکاس تایمی مادر میشد!!...

.


 
753.در جواب کامنت آقای محسن!
ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

برای آقای محسن که در جواب این پست نوشته اند:

"همه مثل شما توفیق درک لذت حضور در این همه عروسی، خرید... یک میهمانی زنانه رو ندارن!ضمن اینکه کم شدن جمعیت هم تاثیری در دلخوشی های متجددانه سرکار عالی نداره!شما که حال خودتون رو می کنید. همیشه هم می کردید! حتی زمانی که یک نابلو سر کوچه سهم مادران همجنست شد! ولی اونها از جنس شما نبودند. اونا تو حال زندگی نمی کردن و پسراشون رو با مهمانی های زنانه سرگرم نمی کردن و از اتوبوس سوار شدن پسراشون هراسی نداشتن! اونا هنوز هم بدون تمام هراسی که شما ازاتوبوس دارید با اتوبوس به دیدار پسراشون تو بهشت زهرا میرن! این مادرا به همون تابلو سر کوچه هم نیازی ندارن. اینا تمام دلخوشی شون پیوستن به فرزندان شهیدشونه! اینا هیچ وقت از مهمانی های احمقانه زنانه لذت نمی برن! این مادران برای نوبت مرگ خود پارتی بازی می کنند! احمد عزیزی گفته مردان ولی من میگم زنانی که مرگ تا کمر برای اینان خم میشود!چنین مادرانی مرد بار می آرند و از عطسه در اتوبوس که هیچ از مرمی بین دو ابرو هم نمی ترسند! این مادران برای زیر شنی تانک یا سیبل قناسه نزاییده اند؛ اما اگر روزی لازم بود خودشان جگر گوشه شان را رهسپار می کنند! اتفاقی به وبلاگتون سر زدم،ببخش که تلخی کرد."
.
1- کی تلخی کرد؟ شما ؟ قلمتون؟ کیبرد؟ من؟ پستم؟
 
2- زنانه میهمانی نگیریم؟ مردانه بگیریم؟ با بچه ها به میهمانی نرویم؟ بچه ها را نبریم؟ بچه ها تنها بروند؟ پسر ها میهمانی زنانه نروند؟ پسرها میهمانی مردانه بروند؟ پارتی برویم؟ پارتی تنها نرویم؟ پارتی با بچه ها برویم؟
لطفا موضعتان را مشخص کنید چون من نمیدانم چه اشکالی دارد پسر بچه چهار ساله همراه مادرش به میهمانی زنانه ای برود که میزبانش یا مادر است یا مادر بزرگ. که میهمانهایش یا خاله و دختر خاله است یا زندایی و دختر دایی! تاکید شما روی کلمه زنانه برای چیست؟
 
3-"توفیق درک لذت حضور در این همه عروسی، خرید..."
وه که چه توفیقی. عروسی دو سال یک بار و خرید جوراب و شلغم مثلا! یا یک مانتو مشکی که فکر کنم به 7 سال رسید رکورد نخریدنش! ریا نباشد دیشب پنج تا نان سنگک هم خریدیم.
آدم و هوا هم اگر می خواستند نسلشان را عروس و داماد کنند اینهمه عروسی نمی رفتند!! کاش کمی و فقط کمی از این تندروی ها و انتقادات آبکی کم میشد تا زیاد و خیلی زیادتر کنار هم زندگی می کردیم نه تحمل!
 
4-"اونا تو حال زندگی نمی کردن و پسراشون رو با مهمانی های زنانه و..."
آنها کجا زندگی می کردند؟ آنها مگر زندگی هم می کردند. کاسه داغ تر از آش شدی آقا محسن. شما که مادر نیستی چطور می توانی از دهان مادران داغدار اینطور مطمئن نظر بدهی؟ من اگر فقط در حال زندگی میکردم حالا شش تا بچه زاییده بودم و مثل شما معتقد بودم گور پدر آینده!
 
5- حساب کتابت توی حلقم برادر. زمانی که یک نابلو به مادران همجنسم میدادند من فقط 5 سال داشتم! چه حالی چه حولی!!
 
6-کم شدن جمعیت تاثیر خیلی زیادی در دلخوشی های متجددانه سرکار من دارد. ترافیک کم می شود، هوا تمیز، رقابت زیاد، قیمت ها ارزان، بچه ها شاد، دلها خوش.
راستی سفر اروپا و آمریکا تفریح متجددانه تری است یا میهمانی زنانه خانه خاله یا عروسی نوه دایی مامان مثلا!!!!
 
7-این یکی را زدید به هدف آقا محسن! آری من از اتوبوس می ترسم. من خیلی از اتوبوس می ترسم. دلیلم اینکه از اتوبوس خاطره خوب ندارم. چیزی توی ذهنم است از تُف و لگد و کفش های خاکی. هاله ای از تصویر بلیط و ساندیس رایگان! نه که خیلی در لحظه زندگی می کنم و کلا دل سبزم، این فشارها به مزاجم خوش نمی آید.

8- میهمانی زنانه احمقانه؟؟؟؟

شرمنده استاد، وجود یک آقا میهمانی را منطقی و مفید و مسمر ثمر می کند؟؟ مادر و خواهر و همسر و خاله و عمه شما میهمانی زنانه نمی روند که به همین راحتی جمع می بندید؟؟

9-آقا محسن چقدر جنگ را دوست داری؟ خیلی؟ نه؟ اصلا دوست داشتی یک تابلو هم به مادر شما میدادند؟ آنوقت فکر می کنی مادرت از جنس شیر زنانی میشد که جگر گوشه شان را دادند تا تابلو بگیرند؟
نه! سخت در اشتباهی. مثل همین حالا. مادرت فقط و فقط و فقط داغدار میشد. داااااااااااااااااااغ. انگار که نعل اسب سرخ شده ای را برای همیشه روی قلبش بگذارند. همیشه. اما تو نمی دانی. حق داری. مادر نیستی تا بدانی.

10-"اینا تمام دلخوشی شون پیوستن به فرزندان شهیدشونه!"

دلخوشی همه مادران داغدار پیوستن به فرزندشونه! کافی است سری به بهشت زهرا بزنید تا ببینید روی سر کدام مادر داغدار خاکی نیست! همه شان آماده رفتن اند جای پارتی بازی هم ندارند. بلیط اتوبوس و مترو و جت و هواپیما و فضا پیمای آن دنیا را هم که داشته باشند بی فایده است. هر چقدر هم که به زور خودشان را جا دهند و فشاری را تحمل کنند به مثابه زیر شنی تانک هیچ فرقی نمی کند!!

کاش جایی غیر از پشت تریبون و جلوی دوربین از یکی از این مادرهایی که تک فرزندش را سپرد به خاک می پرسیدی:
دوست داشت صبح یک پنج شنبه بهاری توی بالکن کوچک خانه اش زیر آسمان ابری و تمیز با پسرش نیمرو میزد یا سیاه پوش میشد و با اتوبوس های رویایی وطنی به بهشت زهرا میرفت؟ بپرس تو را به خدا یادت نرود!

در هر حال حرف زیاد است آقا محسن. من می توانم تا فردا صبح بابت کلمه کلمه نظرت از خوبیهای کمی جمعیت بنویسم ولی به نظرت فایده دارد؟ برای شما که مطمئنا ندارد چون معتقدی امثال من هر روز دارند حال می کنند، همیشه هم می کردند، انشا الله در آینده هم خواهند کرد. اما از من به شما نصیحت، جمعیت که کم باشد آدمها جور دیگری برای هم میمیرند نه توی جنگ!

جمعیت که کم باشد بچه ها را توی مدرسه و باشگاه و اتوبوس نمی چپانند توی همدیگر. جمعیت که کم باشد پشت نیمکت های تمیز دو تا دو تا می نشینند. دیگر حتی لازم نیست موقع امتحان وسطی ها بروند زیر میز تا تقلب نکنند اما از درد زانو مدادشان را گاز بگیرند!جمعیت که کم باشد صدها امکانات خوب دیگر از در و دیوار بیرون میریزد. تازه برای شما هم خوب میشود دو جین بچه می آوری بابت هر کدام کلی جایزه میگیری!!
 
یک چیزی توی مغزم می خواهد بترکد شبیه آنچه شما توی دلتان دارید و می خواهید وسعت اش بدهید. چیزی شبیه دق بده، بکُش، بسوزون!
شبیه شخصیت هایی که خوب اند فقط برای گریه انداختن، برای خون دل دادن، برای جور دیگری نشان دادن و نه برای صلح، آرامش، دوستی، شادی، مهر.
 
آقای محسن زیادی جمعیت، کثیفی هوا، نبود آب، ترافیک خر، گرانی و اجاره و هزینه و ... همه اینها واقعی است. عین روشنی روز.
 
می شود مثل من لای اینها خوشی های باورانه (و نه احمقانه) پیدا کرد و حال کرد و زنده ماند، می شود مثل شما زایید و جنگید و کشت و دست و پا زد!
 
کاش کمی و فقط کمی به دلخوشی هم احترام بگذاریم که انسانیت تا کمر برای ما خم شود نه مرگ!!

 
752.رد پای بهار...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

دیروز از صبح تا شب باران آمد. عصر با پسرک عاشق چتر زدیم به خیابان. به قول خودش رفتیم پیاده روی زیر باران (فقط هم به خاطر چتر نه باران!)

و بیچاره چتر، بس که باز و بسته می شود.

صبح که درب پارکینگ را باز کردم آرزو کردم موزاییک های حیات خیس باشند! و بودند. و این یعنی نفسسسسسسسسسس.

یعنی چند قطره باران بشتر.

یعنی انتظار شیرین آمدن ابرهای سیاه.

یعنی باران.

برای من همیشه انتظار یک اتفاق خوب لذت بخش است. هر اتفاقی هر چقدر کم شیرین.

عروسی، تولد، عید ،یلدا، خرید، رستوران. خوردن فست فود در خانه حتی.

یا یک میهمانی زنانه خودمانی.

یا تزیین کیک با شکوفه خامه ای!

راستی پیاز سنبل یا لاله اگر از سال قبل نگه داشتید، بسم الله حالا وقتش است.

انتظاری شیرین برای جوانه ای سبز...

روش کاشت را از نت بگیرید. من به روش ایرانی کاشتم:

http://www.palmgarden.ir/base/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%87%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA/


 
751.داغوووووون
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

اولین روز آخرین ماه پاییز مبارک.

هوا بس آلوده است...


 
750.پسرم...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

میگه: مامان فکر کنم پاشنه دستم بزرگ شده آخه آستینم گیر می کنه!!