ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

832.خراب حال زار من...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

شاید بعدها از 94 به عنوان مزخرف ترین سال زندگیم یاد کنم که در همه عمر اینهمه بلاتکلیف و بی برنامه زندگی نکردم.

که فکر می کردم بی برنامگی شاید بتواند روزهای خوش رهایی و بی دغدغگی را به همراه داشته باشد اما نداشت.

که من رها اگر باشم، سرگردانم...

میگویند آدمیزاد تنها خود مسئول تصمیمات زندگی آتی اش است.

آه از این آتیه.

از این آینده.

که من تنها مقصر اش نیستم.

که با هر دادخواستی که به دادگاه می روم من تنها مقصراش نیستم.

تنهای تنها،

که چطور می توانستم با آن همه سال تمرین و نظم و برنامه بی گدار به آب بزنم!!!

که حتی تمرین در جهت عکس هم شتای مخالف جهت آب است!

و این آخر بی عدالتی زندگی من است....