ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

836.بهارم ارزوست...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

آمده ام خانه عزیز برای خانه تکانی.

شاید این مفید ترین یا دلپسند ترین کاری باشد که در چند ماه گذشته انجام داده ام!

کاری در جهت رضایت از خود.

کاری که سالها دوست داشتم سهمی توی آن داشته باشم و از سر شلوغی فراوان نداشتم. 

و امسال توفیقی بود برایم.

پسرک با سرخوشی تمام از زیاد شدن سهمیه دو ساعت و نیمی هر روزش از دیدن کارتون غرق در تلوزیون است.

من کابینت ها را یکی یکی بیرون میریزم و نایلون نایلون شیشه خالی و قوطی های تاریخ گذشته را پشت درب میگذارم.

خوبی عزیز این است که بر خلاف مامانی چونه نمیزند بر سر دور ریختنی ها!!

.

شیشه های خالی حکم روزهای آینده زندگی ام را دارند.

شاید روزی بدرد بخورها!!!

شاید روزی خواستن ها!

شاید شد،

شاید توانستم،

شاید، 

شاید.

که شاید ها را فقط خدا میداند و بس.

که من چه پرتم که آینده ام را احتیاج پوکه های خالی میدانم.

که روزها را چپانده ام توی پوکه ها.

شیشه خالی ها کوچکترین و مسخره ترین اش.

.

آنقدر شکر پیدا کردم که شیشه خالی ها کفاف اش را نداد. گشتم یک سطل بزرگ پیدا کردم و بالای بیست کیلو شکر را داخل اش خالی کردم.

شیشه خالی ها حتی به درد آینده هم نخوردند!!!

.

گفتم: بابا جون تا دو سال شکر دارید، دیگر شکر نخر لطفا.

گفت: تا سال دیگر شکر نمی خرد!!!!

باباجون شربت زیاد میخورد.

.

عصر خسته اما خوشحال ترافیک همت را رد میکردم. ترافیک روزهای آخر سال.

به چشمهای پسرک فکر میکردم که امروز چقدر روی شیشه تلوزیون چرخیده. 

و به مغزش که حتما حالا خشک شده! 

و به نایلون شیشه خالی ها که عزیز هم نذاشت روانه سطل زباله شان کنم. 

رفتند توی انباری برای روزهای آینده!!

میترسم سال دیگر از توی کابینت همین شیشه خالی ها را دربیاورم!!


 
835.زنده ای هنوز نود و چهار؟؟
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

کمتر از هفت روز دیگر، امروز میشود پارسال!!!

به همین مسخرگی،

یا به همین آسانی، 

یا به همین قشنگی!

.

و من کدام را میبینم؟؟!!

.

و من چقدر این امروز های پارسال را یا هنوز همین امسال را زندگی نکردم!


 
834.پسرم...
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

تازگی ها برای خودش دسر، ژله درست میکنه (با نظارت اینجانب).

میگه: مامان بیا ژله بخور، سرد میشه از دهن می افته!!!!

.

دارم کفش واکس میزنم،

میگه: مامان میشه کفش منم واکسن بزنی!!

.

میگه: لیمو عمانی یعنی لیمو رو به امانت دادیم؟؟

.

.

حیفففففففف

این آخرین جمله هایی که اشتباه میگه.


 
833.سلام بر اسفند...
ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

تو ماه محبوب من بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این رسم اش نبود...