ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

787.شاید من!
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

 

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش

.

.

.

.

.

شاید روزی به حماقت امروزم بگریم(!) که حماقت هرگز خنده دار نیست.

اما واقعیت این است که دیگر جسم ام برای جنگیدن با سختی های زندگی همراهی ام نمیکند.

.

من استعفا دادم...


 
786.پسرم...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان! ما آدمیم، انسان نیستیم که!!

من: خودمو پرت میکنم روش، می چلونمش، ماچ مالیش می کنم، چند تا گاز می گیرم، بعد میشینم، موهامو مرتب می کنم!!

اون: عادت داره!! فقط نگاهم میکنه!


 
785.من 85!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

انفورماتیک زیر شیروانی که بودیم یک روز آمد تا الگوریتمی را با هم پیاده کنیم.

نشست پشت کامپیوتر و کد زد!

کد زد و پاک کرد و کد زد و پاک کرد.

کلافه شدم از ندانستن چیزی که توی سرش بود.

گفتم: "رییس، دیوید کاپر فیلد هم که می خواست از دیوار رد بشه قبلش یه توضیحی داد!!"

رییس: متفکر

من: نیشخند

رییس: نگران

من: خمیازه


 
784.مادر که باشی...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

یکی برایم نوشت:

"اگر برگردی عقب بازم بچه دار میشی؟؟"

برایش نوشتم:

"مادری، مادری کردن، غریزه مادری و عشق به فرزند چنان قوی است که اگر داشتن بچه را تجربه کرده باشی دیگر نمی توانی نبودش را تحمل کنی"

و این یعنی:

"حتی فکرش هم نمیتونی بکنی یه روز بچه ات نباشه! و آنی اگر این فکر به مغزت خطور کرد چنان سرتو تکون میدی که فکر هیچی، مغزت میاد تو دهن ات!! "


 
783.چی میخونم؟؟
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه خوب است یا بد نمیدانم.

شاید طرح روی جلد باعث شد بی اختیار از لای کتابهای کتابخانه دوست داشتی انتخابش کنم. انگار برایم یادآور "شوهر آهو خانم" بود.

در هر حال جزو آندسته از رمان هایی است که وادارت می کند تا ته بخوانی!!

هندی بازی های رمان های ایرانی را ندارد.

قلمی بسیار ساده و نه چندان دوست داشتنی.

اما، خالی از لطف نیست خواندنش.

.

.

.

پ ن : دوست عزیزی که از انتهای داستان میر مهنا (اینجا) سردر نیاوردی. کتاب در دو جلد دیگر ادامه دارد...


 
782.صبح های سگی
ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به صبح هایی که ساعت 6 بیدار می شوم می گویم صبح های سگی!

اینکه بعد از 13 سال کار هنوز هم سخت بیدار می شوم برای خودش مسئله ای است عجیب و اینکه روزهای تعطیل محال است همچین ساعتی بیدار شوم عجیب تر.

انگار که این بدن روی تقویم کار می کند لامصب!!

شبهای تعطیل موبایل نچسب را خاموش پرت می کنم روی تخت روزهای دو نفره، درب را هم می بندم! خوشحالم از اینکه قرار نیست صبح سگی دیگری زیر بالش ام وِِِروِر کند!

پشت سرم پسرک گاو بازرگان را پرت می کند کنار موبایل، درب اتاق را می بندد!!!

اینکه چرا صبحهای سگی را برای خودم میسازم تُف سربالاست.

خدا کمک کند، شما دعا کنید، نود و چهار تکلیف خودم را با این کار لعنتی دوست نداشتنی معلوم کنم.

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق

و من الله توفیق...


 
781.پسرم...
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

هنوز توی خانه راه می رود می خواند:

"بوی عیدی بوی توپ...ماهی سفره نووووو"


 
780.کار را که کرد؟؟ آنکه ناتمام کرد...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

پرشین بلاگ آپدیت شد.

با از دست دادن بخشی از آرشیو!!!!

برای من یک پست قبل از عید یک پست بعد از عید!


 
779.این یک رویا نیست...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا تهران است. زادگاه من. زادگاه پدرم. عشق ام. فرزندم.

اینجا بهار زیباست. مثل پاییز اش. مثل تابستان.

و زمستان،

وقتی شهر در محاصره کوههای پر از برف است، وقتی دماوند زیر آسمان آبی از طبقه ششم دیده می شود، وقتی با چشمانت می توانی یک مشت برف برداری و توی جیب ات بریزی، وقتی...

زیباتر است. زمستانش زیباتر است.

.

اینجا تهران است. هوا بس پاک و رویایی.

باران که میبارد، مردم ام می خندند. خیس اند اما می خندند. دیگر پشت چراغ قرمز شیشه های دودی را بالا نکشیده اند. خیس می شوند اما می خندند.

با چتر می دوند اما می خندند. زیر سقف مغازه ها و خانه ها می ایستند. دیرشان می شود. اما می خندند.

توی ترافیک همیشگی بیشتر گیر می کنند اما می خندند.

.

اینجا تهران است.

آرزو، رویا، خوشبختی، کار خدا، هر چه که بود به واقعیت پیوست.

و خدا،

که چه بی مهابا به دل سیاه ما خندید.

که جوابِ های، هوی نیست!

که باد داد، باران، برف.

که نگذاشت غرق شویم توی سیاهی شهر. خفه شویم. دلمرده شویم. بپوسیم.

که چشمهایمان خیس شود. سرمان بترکد، دلمان بسوزد...

.

اینجا تهران است.

این یک رویا نیست، آسمان دوباره آبی است...

.

.

.

پ ن : جهت شرکت در جشنواره " دوباره آسمان آبی "