ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

798.یا حبیب من لا حبیب له
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میهمانی تا چند ساعت دیگر تمام میشه.

اینکه من چقدر تو جو میهمانی بودم و چقدر ازش غافل بودم بماند. اما نسبت به سالهای اخیر وقت بیرون آمدن از خانه میزبان حالم خیلی بهتره.

حالم طوری نیست که پاچه صاحبخانه را بگیرم و به زور بچپم توی خانه و یک شب دیگر وقت بگیرم.

حالم حال خوبیه.

اصلا هم ربطی به استفاده بیشتر از رحمت نسبت به سالهای گذشته نداره.

شاید دلیل اش روزهای بلند و خلوت و با ارامشی باشد که داشتم.

شاید دلیل اش همان چند دقیقه ای بود که زودتر کنار سفره افطار می نشستم و منتظر "بفرمایید" صاحبخانه میشدم.

شاید دلیل اش همان چهار صفحه قرآنی بود که به خواست پسرک بلند می خواندم تا خوشحال بشه.

شاید هم شنیدن دعای سحر ، بعد از سالها سحر بلند نشدن زیر چادر سفیدم توی تنهایی و تاریکی اتاق با هدفون بوده.

شاید هم حسی است که میگه : "درهای رحمت همیشه باز است. تنها بخوان  بسم ربک الذی خلق..."

عیدتان مبارک

عیدی تان دل خوش، دل خوش و دل خوش 

التماس دعا


 
797.و باز هم یک سال بعد تر!!...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

فردا حوالی چهار صبح دوباره به دنیا می آیم.

پسرک از دیروز خوشحال است که من فردا متولد می شوم!!

مادرم هم.

و مهربان، که اولین بوسه را قبل از بدنیا آمدنم گرفت! (بچه زرنگ!)

من و "ح" و "ح" (پسر خاله و داداش کوچیکه) دیروز و امروز و فردا به ترتیب به دنیا می آییم!!

و طی جشن باشکوهی قرار است در خانه پدری افطار کنیم و کباب مامان پز و کیک ماری پز بخوریم! هدیه بدهیم و هدیه بگیریم.

من اما،

دو سالی است از بدنیا آمدنم خوشحال نمی شوم!

همین.


 
796.من.
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

رابینسون کروزوئه را یادته؟ من الان ماری شونم!!

بعد از آنهمه بدبختی و سختی و درد و تنهایی و تنهایی و تنهایی، وقتی موفق شد از جزیره خارج شود، همان موقع که با موهای اصلاح شده و کت و شلوار روی صندلی هواپیما در راه برگشت به بریتانیا نشسته بود،

همان موقع که هنوز پایش به خاک وطن نرسیده بود،

دلش برای جزیره تنگ شد...

من اما،

دارم سعی می کنم به زندگی جدید عادت کنم. گاهی دلم برای آن شرکت مزخرف با مدیران مزخرف ترش تنگ می شود. گاهی هوای پنجره اتاقم را می کنم که روبروی برج یلند نیمه کاره باز می شد. و الحق که چقدر آن منظره خشک و مصنوعی را دوست نداشتم.

گاهی دلم برای بچه های گروه که اغلب از سلام کردن به هم فرار میکردیم(!) تنگ می شود.

گاهی...

رابینسون برای زنده ماندن در جزیره تلاش کرد.

من اما،

بجز روزهای تابستان 86 که روزنامه و رزومه بدست از این مصاحبه به مصاحبه بعدی میرفتم. بجز روزی که آرزوی کار کردن در همین شرکت مزخرف را داشتم و بجز روز مصاحبه اصلی که تمام تلاشم را برای ارائه آنچه در چنته داشتم ،کردم، بجز آنروز، هیچوقت هیجوقت دیگر سعی نکردم با تلاش در امر محترم پاچه خواری پله های نردبان ترقی را بالا بروم.

و چه خام بودم آنروز که با دیدن مدیران ارشد زن فکر کردم چند سال بعد من روی یکی از این صندلی ها خواهم نشست.

که صندلی ها جایشان محفوظ برای آشنایان بود و من نمیدانستم.

که در این سالها با حضور مدیران احمق همه عشقم به برنامه نویسی رسوب کرد و خاک خورد و فراموش شد.

که عشقی دیگر در دلم جوانه زد و مادر شدم.

که مادرانگی سوزاند هر چه عشق کار و ترقی و مدیریت بود.

حالا، 

این دید دیوانه وار من به کار کردن نه احنیاج به رزومه دارد و نه روزنامه.

نه میوه دلم تنها می ماند، نه من پریشان.

دارم همه عشقی که به هنر داشتم (و روزگاری سعی می کردم با تمام وجود روی فرمها و آیکنها و کامپوننت ها پیاده کنم اما ارضاء نمی شدم) را روی کاری دیگر پیاده می کنم.

راه طولانی و امید کمرنگ است اما، خدا اگر خواست و موفق شدم همینجا شادی ام را با همه شما تقسیم میکنم...

و من الله توفیق


 
795.چی میخونم؟؟
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

به یاد روزهای نوجوانی بلندیهای بادگیر می خوانم.

و قدرت قلم را با رمانهای ایرانی که جدیدا خوانده ام مقایسه می کنم.

تفاوت از زمین است تا آسمان.

.

خدا بخواهد 100 رمان برتر آمازون را دنبال می کنم. چه خوانده باشم و چه فیلمش را دیده باشم.

و من الله توفیق

نه که خیلی حیاتیه!!


 
794.الان چند روزه هنگم!!همین.
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: مامان اُلم(O'lam)!

میگم: اُلم یعنی چی؟؟

میگه: نه خُلمه، نه گُلم!!!

.

.

.

پ ن :پشت صحنه گلدون تکونی. بگو ما شاالله.


 
793.اللهم انی اسئلک ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

خدابا،

با سحرهای میهمانی امسال ات خیلی حال کردم.

بی زحمت سال دیگه زمانش بیشتر کن!


 
792.من.
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

خواب ها زبان ناخودآگاه اند....

بعد از استعفا،

هر شب، و دقیقا هر شب خواب میبینم توی شرکت جابجایی شده و من بچه های گروه را پیدا نمیکنم. طبقه به طبقه و اتاق به اتاق میگردم ولی...

قبل از استعفا،

اغلب خواب میدیدم به ماموریت رفتم و برای بازگشت پیش پسرک راه را پیدا نمیکنم. و میدویدم و میدویدم ولی...

خدایا،

دیوونم نکنی صلوات!!


 
791.بسم الله...
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

و خداوند بهار نارنج را آفرید تا ما برایش بستری از شیر برنج و هل و خامه آماده کنیم،

و بعد از اذان با کله بریم توش!!