ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

821.آیینه عبرت!
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه آدم بخشی از زندگی گذشته اش را با خوشحالی سپری کند و به آینده که میرسد بفهمد آن بخش را اصلا دوست نداشته و هرگز حاضر نیست به عقب برگردد خیلی خوب است!

این یعنی از حال آن موقع ات لذت بردی. هر چند که حالا دوستش نداری.

.

من متاسفاته از این بخش ها در زندگی ام کم داشته ام!

همیشه در حال چنگ زدن به آینده از حال غافل ماندم.

از انتخاب مدرسه و رشته و کنکور و دانشگاه و آزمون استخدامی و کار ...

حتی در روزهای مجردی!

روزهای بی نظیر بیست سالگی! لحظه های ناب بی مسئولیتی. 

.

همیشه دلم می خواهد به بیست ساله ها بگویم روزهایشان را با اضطراب امتحان و درس و دانشگاه و کنکور و صدها دلهره بی ارزش دیگر خراب نکنند.

که هیچ چیز ارزش از دست دادن لحظه ای خوش در جوانی نیست. لحظه های خندیدن به ترک دیوار حتی!

که برای درس خواندن و کار کردن و افتادن توی چاله چوله های زندگی همیشه وقت هست. آنقدر وقت که وسط همین ها بزرگ می شوی و نمی فهمی.

که آینده خودش میایه!نیشخند

که چنگ زدن به فردا تنها لذت امروز را داغون میکند.

درست مثل کاپوچینو!

هر چقدر که برای رسیدن به کف خامه ای-شکلاتی جرعه بزرگتری توی حلق ات بریزی زودتر به ته لیوان میرسی! غافل از لذت جرعه ها و کفی که آخرش هم به دیواره لیوان می چسبد!!!

.

و البته که من با انگشت همرو درمیارم لیس میزنم!!نیشخند

پس کافیست من یکی را درس عبرت خود کنید!


 
820.عید شما مبارک...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

میگه: امشب نمی خواد ظرف بشوری. عیده ها!

میگم: پس کی بشورم؟

میگه: فردا بشور که عید نیست!

.

.

همچین مهربان همسری داریم ما.نیشخند


 
819.پسرم...
ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

دو سال پیش همین موقع ها، شبها که می خوابید بالای سرش یک قوطی کبریت و دو تا نخ دندان و چند تا باتری قلمی بود!

این روزها که می خوابد بالای سرش یک چراغ قوه و یک انبردست جیبی و ماشین لامبورگینی است!!

.

اشتراک آن روزها و این روزها، چک کردن لیست در نیمه شب است!!ناراحتگریه


 
818.من.
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

من هیچوقت مدرسه ام دیر نشد!

هیچوقت.

و این شاید بخاطر وحشت درونی بود که از ناظم و مدیری داشتم که محصل امثال من را مقابل همه همکلاسی هایش به هر علت ناچیزی تنبیه و کنف و سرشکسته می کرد!

این تجربه تلخ در تمام سنوات تحصیلی با من بزرگ شد و مدرسه به مدرسه رهایم نکرد.

و برای من همان دیر آمدن کابوس بود برای سرشکسته نشدن چه رسد به شاگرد درس نخوان!! گر نه که عنوان برتر جونده کتاب در کلاس از آن من بود!!

من از درس وحشت نداشتم، از معلم متنفر نبودم که عاشق اش بودم.

از کلاس، همکلاسی ها، از کیف و دفتر و کتاب. از هیچکدام بیزار نبودم.

من حتی مانتو سرمه ای تیره مدرسه را که با کفش هایم ست می کردم دوست داشتم.

من از هر چیز بیرون از کلاس پروا داشتم. چیزی که به کادر مدرسه ختم می شد و دست آخر به دفتر مدرسه!

اه که چه بی اغراق دلم از دفتر مدرسه بهم میخورد.

.

پرواز من در تحصیل از اول مهر دانشگاه شروع شد.

اما افسوس و صد افسوس که روزهای دوست داشتنی اش آنقدر نبود که تیرگی روزهای مدرسه را بپوشاند...

.

بانوی معلم،

تو عزیزی و در عزیز بودنت هیچ شکی نیست. خاطرات تو هیچوقت با روزهای مدرسه گره نمی خورد!

امیدوارم من هم آنقدر مادر باشم تا نگذارم خاطرات پاره تنم با دفتر مدرسه ورق بخورد!

.

.

درجواب بانوی معلمی که برایم نوشت:

"خانومی فرزندت را با عشق به دانستن و مدرسه بزرگ کن نه با نفرت و اکراه. حتی اگر صبح برخاستن سختت بود. بذار بچه از مدرسه ، معلم، همکلاسی و دانستن لذت ببره . من هم معلمم و هم مادر یه پسر ۸ ساله. "


 
817. باز آمد بوی گند مدرسه...
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

احساس همدردی می کنم با همه عزیزان دل گرفته ای که از فردا صبح باید راه کسل کننده مدرسه مزخرف را قبل از روشن شدن هوا طی کنند.

خیلی خوش به حال من نیست چون درست یکسال دیگر باید پاره تنم را به یکی از همین مدارس مزخرف، دلگیر، افسرده بسپرم. گریه