ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

825.پسرم...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بس که اصرار کرد "منو ببر سر کار" !! برای تحویل برنامه ها همراه خودم بردم اش.

(بله، من هنوز تسویه نکردم!)

بالا پایین پرید و کیبرد و میز و دفتر و خودکار را به هم گره زد.

همکارم در جهت تهدید بچه فرمود: "اون آقایی که اونجاست رییسمونه! بچه ها رو دعوا میکنه!"

انگشت اشاره کوچولو اش را بالا گرفت!خیلی بلند و رو به آقای ریس گفت:

"رییس، فقط خداست!"

من؟

رفتم زیر میز، فلش ار کیس جدا کنم!نیشخند

رییس؟

داشت ولو میشد!قهقهه

 


 
824.دیالوگ های به یاد ماندنی
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینجا یه چیزایی هست که وقتی هم باهاش کار نداری، باهات کار دارن...
روت ُ که ازش برمیگردونی، میاد و از روت رد میشه...
یه جبر جغرافیایی که تو خصوصی ترین لحظه هات نفس میکشه.

 

پل چوبی


 
823.پسرم...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

وقت هایی که می خواهد یک کار غیر مجاز انجام بده:

"مامان شما چرا کارتو درست انجام نمیدی! خواهش می کنم. لطفا "

 


 
822.پس بد به دلت راه مده...!
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

بعضی ها از سوسک می ترسند.

بعضی ها از مریضی.

بعضی ها از امتحان.

بعضی ها از زلزله!

بعضی ها از تاریکی می ترسند.

بعضی ها از فقر.

بعضی ها از گربه!

بعضی ها از تصادف.

بعضی ها از احتیاج می ترسند. حتی به آدمها.

بعضی ها...

من همیشه از بیکاری می ترسیدم. برای همین یک سابقه بیمه تکه پاره دارم!!

اما،

هیچوقت از بچه دار نشدن نترسیدم. برای همین بعد از ده سال مانع شدن به راحتی بچه دار شدم.

هیچوقت از خانه دار نشدن نترسیدم. برای همین خانه نارنجی را دارم.

هیچوقت از رانندگی نترسیدم. برای همین سالهاست تصادف نکردم..

هیچوقت از غربت نترسیدم. برای همین غریب نیستم.

.

این روزها سعی می کنم از پیری نترسم...

.

.

.

ولی میدونم آخرش پیر میشم زلزله میاد با گربه و سوسک زیر آوار میمونم!! تازه کار هم ندارم اون زیر انجام بدم!!