ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

827.من.
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

اینکه چقدر طول میکشد آدمها به شرایط جدید عادت کنند مثل راه رفتن روی کره ماه است.

یا شاید ملموس تر از آن راه رفتن توی آب.

یک حس سنگین کشدار.

یک بی وزنی آزار دهنده برای آدمهایی مثل من که فوبیای  غرق شدن دارند. توی آب افتادن و فرو رفتن. 

و شروع این فوبیا سالها قبل وقتی بود که در خانه پدری کف آشپزخانه نمدار شد و با زدن اولین چکش کارگر برای پیدا کردن لوله به ظاهر ترکیده، زیر پایمان یک دریاچه کوچک ظاهر شد و تازه فهمیدیم ما مدتهاست که فقط روی یک لایه موزاییک راه میرویم و زیر پایمان خالی است!!!

.

این روزها احساس میکنم دارم فرو میروم.دارم از تو چروک میخورم. حس بد نارضایتی از خود ، از نرسیدن به ارزوها، از پیش نرفتن برنامه ها طبق آن چیزی که فکر میکردم ،از شکست، همه و همه دارند مرا در چاه نا امیدی و یاس فرو میبرند.

این روزها احساس میکنم زیر پایم خالی است.

.

نیما میگوید:

باید از چیزی کاست تا به چیزی اضافه کرد. 

من ذره ذره از خودم کندم، اما احساس میکنم به هیچ جای به درد بخوری اضافه نکردم...

.

گرچه چاه آشپزخانه با خاک پر شد و پدرم با کشتن گوسفندی بلای خانمانسوز را از خانواده اش دور کرد اما، منظره آن چاه لبریز شده و صدای چکشی که توی آب افتاد هنوز بعد از بیست سال توی گوشم است. 

.

این روزها توی گوشم صدای تلاطم آب است.


 
826.سلام آقا
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

نشسته بودم کنج یکی از همان رواق هایی که به گنبد طلا مشرف است.

فرو رفته بودم لای چادر مشکی و دستمال های کاغذی که برای رهایی از دلتنگی و باز کردن سفره دل با خودم آورده بودم.

نزدیک که آمد، از لای کیسه همراهش یک تکه نان درآورد و گفت: تبرک آقاست.

خادم رفت.

من ماندم و بغضی گلو گرفته و دستمال های خیس.

.

مهربان همسر مشهد است.

من در انتظار تکه ای نان...