ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

838.هوای خونه ام...
ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

فروختیم اش!!

آرزوی ناب روزهای جوانی ام را فروختیم.

شاید هفت سال کم باشد برای حرف زدن از گذشته ای به نظر دور.

اما برای من انگار که سالها از آن روز بی نظیر می گذرد.

روزی که کلیدش را محکم توی پنجه های دستم فشار میدادم و بی وقفه می خندیدم.

درب را که باز کردم، نور پنجره های بزرگ بی پرده خورد توی چشمانم.

و چه کوری دلچسبی بود آن چند دقیقه ندیدن...

خانه نارنجی،

آبستن روزهای خوش بارداری و جایی که بند دل مادر بدنیا آمد. با آن زایمان زودرس! (به جان مادر قاسم یادم نمیره)

خانه نارنجی،

آخرین روزهای خوش کاری با رییس، کار جدید و درس و ترفیع و روزهای دوستی با لیلــــــــا.

خانه نارنجی،

سر گرم و شلوغ و خسته اما شاد.

فروختیم اش!!

.

تا چند هفته دیگر به خانه جدید می رویم. بهتر و بزرگتر و شاید شیک تر.

اما،هیچ وقت کلید اش حسی را نخواهد داد که هفت سال پیش تجربه کردم!


 
837.من.
ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

شاید،

هیچکس امسال به اندازه من دل اش یرای اولین روز کاری تنگ نشده باشد!!!