ما به هم وصلیم!

خاطرات دو تا جوجه

842.من.
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

روزها و هفته ها معلوم نیست از توی لپ لپ در آمده اند یا تخم مرغ شانسی!

.

زورهای بلند تایستان کشدارند، هر چه راه می رویم و بازی و کار و صبحانه و نهار و جارو و هر چه گلها را آب میدهیم تازه ساعت می شود پنج!!!

به آخر هفته اما وقتی می رسند انگار هر پنج روزش از توی زودپز درآمده!!

مانده ایم با این همه تناقض.

.

یک ماهی است در خانه جدید مستقر شده ایم.

همچنان چیز میز جا به جا می کنیم و میچینیم.

همچنان عقب و جلو میرویم ضاف و ضوف می کنیم.

همچنان میخ به دیوار می کوبیم و میدوزیم و می نصبیم.

و همچنان یک عالمه چیز نداریم!!خنده مهم ترین اش پرده آشپزخانه.

.

از بلاتکلیفی های خانه که بگذریم مدرسه پسرک را قطعی کرده ایم.

باشد تا برخلاف مادرش در محیطی شاد و سرزنده تحصیل کند که ما هر چه خاطره بد داریم از مدیر و ناظم و مدرسه نابلد است.

خودمان نیز اگر خدا بخواهد رایزنی ها را شروع کرده ایم جهت برگشت به کار.قلب

که اگر برگردیم امسال را سال "خدایا دمت گرم!" اعلام میکنیم!


 
841.هی...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

زمانی وبلاگستان رونق و صفایی داشت شبیه حیاط های حوض دار خانه مادر بزرگ..

شلوغ،بزرگ،پر سر و صدا، پر خاطره، خـــــــــــــــــــوش.

حالا اما،

شبیه آپارتمان بی پنجره، طبقه چهارم بی آسانسور!!!