741.تجربه کودکانه...

.

ماشین شرکت اگر رفته باشد با اتوبوس به ماموریت میروم. خط ویژه سریع تر و سر راست تر است برای مسیرم.

مسیری که اغلب پر از زنانی است که خوشحال راهی بازار بزرگ هستند. شادی که من هم بارها و بارها چشیده ام و حتی با فکرش هم حال می کنم.

این وسط واقعا نمی فهمم، درک نمی کنم، ناراحت میشوم، عصبی میشوم، بغض می کنم وقتی بچه های کوچکی را میبینم که دست توی دست مادر، کشان کشان لای جمعیت اتوبوس و مترو و بازار خسته و له، بغض می کنند و گریـــــــــه.

عمق فاجعه روزهای سرد و آلوده زمستان نکبتی است که صورت کوچکشان لای کلاه و شال و کاپشن قرمز میشود.

.

تا به حال اتوبوس سوار نشده بود. چند باری هی وسط بیرون رفتنمان روی اتوبوس ها و مردمی که سوار و پیاده میشدند زوم میکرد و سوال می پرسید:

کی کجا میره؟ چرا الان میره؟ چرا اینجوری میره؟ چرا این رنگیه؟!!

دست آخر هم می خواست سوار اتوبوس شود.

هی خواستم از مزایای خوب اتوبوس وطنی برایش نگویم!! هی جلوی خودم را گرفتم که پا برهنه توی چیزی که تجربه نکرده نپرم.

هی نخواستم بگویم اتوبوس به درد بچه ها نمی خورد.

نخواستم بگویم اتوبوس سوارت نمی کنم چون می ترسم لهت کنند.

می ترسم یکی توی صورتت عطسه کند،

می ترسم از ترمزی که پرت ات کند،

می ترسم از ترسیدن ات،

می ترسم حتی کفشهایت خاکی شوند...

هی نخواستم بگویم،

هی نخواستم بگویم می ترسم چون "مادرم".

.

زودتر راه افتادیم. زودتر از هر سه شنبه که به کلاس میرویم.

کارت بلیط را زدم. از گیت رد شد. تا بنا گوشش می خندید!

دو تای قبلی پر بود. مثل قورباغه ای که می خواهد بپرد هی خودش را جلو میکشید تا بپرد داخل اتوبوس.

سومی را سوار شدیم. جای نشستن نبود. چشمهایش بین راننده و خانمها و شیشه بزرگ جلوی اتوبوس می چرخید. فقط من میدانستم ذوقی که دارد با سفر به ماه برای من به وجود خواهد آمد.

ایستگاه بعد پیاده شدیم. حدقه چشمهایش هنوز به همان اندازه بود!!

/ 8 نظر / 16 بازدید
فاطمه

نگراني و توجه ات قابل تحسينه. اما به نظر من بذار ترسيدن و پرت شدن و ... .و حتي له شدن رو تجربه كنه فقط مواظبش باش، شيش دانگ حواست بهش باشه. نذار صدمه ببينه اما بذار تا مي تونه تجربه كنه موقعيت ها و شرايط و حس و حال هاي مختلف رو.. ميگن توانمندي هر آدمي در گروي ميزان تجربه ي زيسته اش است!

مهفام

[لبخند] ار جانم، حالا صبر کن، احتمالا از حالا به بعد التماس میکنه که باز هم بذاری سوار بشه پسر من بعد از چند بار تجربه اتوبوس سواری چند تا اتوبوس اسباب بازی خربده و تصمیم گرفته وقتی بزرگ شد "ماشین رون اتوبوس" (همون راننده خودمون) بشه، قبلش میخواست دانشمند بشه[نگران]

سمانه

سلام؛ شما من را نمیشناسید، اما من دو سه روزی است که با شما آشنا شده ام و انگار که سالهاست میشناسمتان... تو و جوجه و پسرک را... خیلی اتفاقی سر از وبلاگ شما در آوردم و... خواندم خواندم و نتوانستم دست بکشم! الان زیر چشمهایم گود رفته، بدنم درد میکند و حسابی خواب آلودم... قسم خورده بودم که امروز بعد از ظهر کمی بخوابم اما وسوسه خواندن چند یادداشت باقی مانده نگذاشت! دوست خوبم، نمیدانی چقدر احساس خوبی دارم که در خاطرات این چند سالت شریک شدم و رد پای یک آشنا و همدرد را دنبال میکنم و دنیا را از دریچه چشمهایش میبینم... خیلی از حسها و حرفهایت را باهمه وجودم درک میکنم و انگار از درون من جوشیده اند و تو به زبان آورده ای... به زودی بیشتر برایت مینویسم اگر که مزاحمت نباشم... مشتاق خواندن یادداشتهای جدیدت هستم.

سحر

با فاطمه موافقم .بچه ها احتیاج به کسب تجربه دارن....ضمن اینکه استفاده از وسایل نقلیه عمومی رو باید از همین کوچیکی یاد بگیرن...این که تو هوای الوده اتوبوس و مترو تنفس کنن یا اینکه دود و دم ترافیک و ماشین ها ..خیلی فرقی نداره

انار

مادران نیازبه گشتن و تفریح و کار دارند همه هم پول تاکسی را ندارن و همه هم کسی را برای نگهداری بچه ندارن موضوع به همین بسا دگیست ..همین . من خودم به خاطر بچه خودم را خیلی محدود کردم خیلی به قول دوستان مثل سوسولا بچه داری میکنم و راضی هم نیستم هر چند تغییر هم نمیتوانم بدهم..خلاصه موضوع به همین سادگی است و همین پیچیدگی

نارنجدونه

باور نمیکنم این همه ترس شبیه هم وجود داشته باشد ... البت من هنوز بچه دار نشده اینقدر ترس دارم :|

نارنجدونه

باور نمیکنم این همه ترس شبیه هم وجود داشته باشد ... البت من هنوز بچه دار نشده اینقدر ترس دارم :|

فارا

اخه طفلکی حق داره ما که میریم گیجیم..اون که بچس..اما باید همه چیو تجربه کنه..به هر حال باید با دنیای دور وبرش اشنا بشه