796.من.

رابینسون کروزوئه را یادته؟ من الان ماری شونم!!

بعد از آنهمه بدبختی و سختی و درد و تنهایی و تنهایی و تنهایی، وقتی موفق شد از جزیره خارج شود، همان موقع که با موهای اصلاح شده و کت و شلوار روی صندلی هواپیما در راه برگشت به بریتانیا نشسته بود،

همان موقع که هنوز پایش به خاک وطن نرسیده بود،

دلش برای جزیره تنگ شد...

من اما،

دارم سعی می کنم به زندگی جدید عادت کنم. گاهی دلم برای آن شرکت مزخرف با مدیران مزخرف ترش تنگ می شود. گاهی هوای پنجره اتاقم را می کنم که روبروی برج یلند نیمه کاره باز می شد. و الحق که چقدر آن منظره خشک و مصنوعی را دوست نداشتم.

گاهی دلم برای بچه های گروه که اغلب از سلام کردن به هم فرار میکردیم(!) تنگ می شود.

گاهی...

رابینسون برای زنده ماندن در جزیره تلاش کرد.

من اما،

بجز روزهای تابستان 86 که روزنامه و رزومه بدست از این مصاحبه به مصاحبه بعدی میرفتم. بجز روزی که آرزوی کار کردن در همین شرکت مزخرف را داشتم و بجز روز مصاحبه اصلی که تمام تلاشم را برای ارائه آنچه در چنته داشتم ،کردم، بجز آنروز، هیچوقت هیجوقت دیگر سعی نکردم با تلاش در امر محترم پاچه خواری پله های نردبان ترقی را بالا بروم.

و چه خام بودم آنروز که با دیدن مدیران ارشد زن فکر کردم چند سال بعد من روی یکی از این صندلی ها خواهم نشست.

که صندلی ها جایشان محفوظ برای آشنایان بود و من نمیدانستم.

که در این سالها با حضور مدیران احمق همه عشقم به برنامه نویسی رسوب کرد و خاک خورد و فراموش شد.

که عشقی دیگر در دلم جوانه زد و مادر شدم.

که مادرانگی سوزاند هر چه عشق کار و ترقی و مدیریت بود.

حالا، 

این دید دیوانه وار من به کار کردن نه احنیاج به رزومه دارد و نه روزنامه.

نه میوه دلم تنها می ماند، نه من پریشان.

دارم همه عشقی که به هنر داشتم (و روزگاری سعی می کردم با تمام وجود روی فرمها و آیکنها و کامپوننت ها پیاده کنم اما ارضاء نمی شدم) را روی کاری دیگر پیاده می کنم.

راه طولانی و امید کمرنگ است اما، خدا اگر خواست و موفق شدم همینجا شادی ام را با همه شما تقسیم میکنم...

و من الله توفیق

/ 3 نظر / 26 بازدید
سمیه

شک ندارم بهترین تصمیم ممکن رو گرفتین و مطمئنم توی کاری که بهش علاقه دارید موفق میشید.من این تصمیم شمارو دوساله که گرفتم و کلی هنر در وجود خودم کشف کردم ولی پله پله دارم جلو میرم.این خیلی لذت بخش تر کار با کامپیوتره برام[لبخند]

گلابتون بانو

حست برام قابل درکه.منم مشابهش رو تجربه کردم البته تقریبا دلم برای محیط کارم اصلا تنگ نشده!! ! هیچ جا خونه نمیشه! آرامش در کنار بچه ها, کتاب خوندن, شیرینی پزی, کارای هنری... روزگارت خوش و خرم!

آمارین

بنظر من که توی هنرهای ملموس بسیار موفق خواهی بود. با چیزایی که توی این چند سال ازت دیدم قطعا در هر راهی قدم بزاری بهترین خواهی شد. انشالله. پ ن: برنامه نویسیه چیه اخه[نیشخند]