724.چو تخته پاره بر موج رها رها رها من...

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من

ز من هر آن‌که او دور، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن‌که نزدیک، ازو جدا، جدا، من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا، من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

 

 

/ 4 نظر / 22 بازدید
قارا

یاد سیمین گرامی باد...شعری پر از معنننننننننننننننننا

Tnat

خوشحاليم.. بالاخره آمديد!

شیرین امیری

هی دنیا هی روزگار تا نوبت من کی خواهد بود!