805.پسرم...

آلبوم مجردی هایم را از زیر کتابخانه بیرون کشیده.

میگه: این کیه؟

میگم: بابی! (مهربان پدرم)

میگه: وا! شبیهش نیست. من نشناختمش. چقدر تغییر کرده!!

.

من: خودمو پرت میکنم روش، می چلونمش، ماچ مالیش می کنم، چند تا گاز می گیرم، بعد میشینم، موهامو مرتب می کنم!!

اون: عادت داره!! فقط نگاهم میکنه!

.

.

.

پ ن: یادش دادم بگه بابایی! اما یاد گرفت بابی! حالا بابی روی پدرم مانده...

/ 2 نظر / 56 بازدید
سمیه

عزیزم لوبیای دوست داشتنی و باهوش[ماچ]

مامان مهسا وملینا کوچولو

ملینا هم به مامانم میگه مامی و به بابام بابی