747.به کجا چنین شتابان..

دو دلم، گاهی که از آینده و پس انداز و تجربه برایش می گویم.

من که این همه به فکر آینده بودم و هستم چه غلطی کردم؟

شاید تنها چیزی که از گذشته به درد آینده ام خورد همین خانه نارنجی باشد و بس.

و گرنه، انتخاب رشته و آن کنکور پر اضطراب آدم کش و رتبه و شغل و کار و حقوق و همین چیزهای ظاهرا مهم گذشته، همین حالا مثل ریگ ریخته کف خیابان. روز به روز هم با کم شدن جمعیت بهتر میشود اگر که بگذارند!!!

اگر که بگذارند اینها که سنگ رشد جمعیت به سینه می زنند.

اگر که بگذارند جا برای نفس کشیدن باشد، برای خانه ساختن، برای رانندگی کردن، برای زندگی کردن، برای خوابیدن حتی!

اگر که بگذارند همه بچشند طعم در رفاه زندگی کردن را، لباس نو پوشیدن، غذای خوب خوردن، خانه زیبا داشتن. کمی لذت بردن. یا نه بیشتر خیلی بیشتر آنقدر که همه بخندند. همیشه، همه جا.

خندیدن چه اشکالی دارد که هی می خواهند مردم را به زور بچپانند لای همدیگر که هی تُف و عطسه کنیم توی صورت هم، هی فحش دهیم، هی لای ماشین ها گیر کنیم، هی هر روز خانه ها کوچک تر شود، دلها دور تر، هی لباسها کهنه تر، هی غذاها بی رمق تر. که چه میدانند دل جای بزرگ می خواهد تا کار بزرگ بکند.

اگر که بگذارند، این بزرگانی که فقط می خواهند آدم جمع کنند برای جنگیدن در روز مبادا. برای کشته شدن بچه های مردم تا زمین شان حفظ شود یا زمین جدید بگیرند و جایش یک تابلو بدهند بچسبانند سر کوچه شان تا داغ فراموش شود. اما نمیشود. هرگز داغ فرزند فراموش نمیشود. منتهی نمی فهمند که. تجربه اش را ندارند!

اه که لعنت به این آینده نکبتی که اگر نبود مثل آدم توی همین امروز زندگی می کردیم حالش را میبردیم تا شب. هی شنبه را به چهارشنبه نمی دوختیم اول ماه را به ته ماه. امسال را به سال بعد.

هی نمی زاییدیم که آدم بسازیم برای آینده دیگران. بعد دلمان ریش شود وقتی آدم ساختگی مان دیگر نفس نکشد، هی بند دلمان پاره شود و گم شود و برود.

کاش برای آینده دیگران نفر نسازیم تا نه جنگ باشد نه قحطی نه بی خانمانی نه بی پولی.

کاش اصلا آینده نباشد.

.

تصمیم گرفته ام کمتر از آینده برایش بگویم. می خواهم هی بروم توی حال. توی همین امروز، همین لحظه ای که بغل اش کردم، می بوسم اش، می بویم اش.

توی همین لحظه ای که وسط هن هن کردن هایم می گوید:"مامان اگه خسته شدی بزارم زمین!"

و بگذارمش زمین و خیالم راحت باشد که زمین جا دارد برای نفس کشیدن اش.

.

راستی رشد تولد چهار درصد بیشتر شده و امروز هوا آلوده تر از دیروز است. بچه ها را در خانه زندانی کنید...

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیمت

سلام.من کاری به جنگ و سرباز و اینا ندارم ولی خود شما وقتی از دوران کودکی و بودن با خانوادتون و فک کنم برادرتون حرف میزنید پر از اشتیاق میشید.چرا نمیخواید بندانگشتی شما هم از این لذت سزشار بشه.من خودم خواهر ندارم ولی برادر دارم.وقتی به آینده فکر میکنم وحشت می کنم.وقتی بچه ام همبازی نداره.خاله ای نداره.من خودم هم صحبتی ندارم تا از گوشت و خون خودم باشه و هزارتا چیز دیگه که شما بهتر از من مدونی

...

من از آن مادرهایی هستم که مادرنشدنم را به جان می خرم فقط به خاطر همین آینده ی موهوم

فاطمه

خنده ام گرفت، با همه ي اونها موافقم ولي فقط لباس ها و تيپ و ظاهر افراد نمي دانم چرا هر روز نوتر و رنگارنگ تر مي شود!

خورشید

این پستت چقدر خوب بود . دوستش داشتم خوب میکنی قدر همین الان رو باید بدونیم همین لحظه که هنوز پسرکانمون به ما اجازه بغل کردن و بوسیدن و بوییدنشون رو میدن .همین لحظه که هنوز مال ما هستن و مثل ماهی لیز نخوردن و از دستممون نرفتند .زندگی داره خیلی زود میگذره ماری خیلی زود

همراز

با اینکه بچه ها خواهر و برادر داشته باشن خیلی موافقم اما هدف بزرگان چیز دیگه ای هست که البته اگه برای اینکه همین جمعیت سالم بمونه و با سرطان و ایدز و تصادف وبی مسولیتی پزشکان و پرستاران و هزار کوفت دیگه از بین نره کاری بکنن به هدفشون میرسن

محسن

همه مثل شما توفیق درک لذت حضور در این همه عروسی، خرید... یک میهمانی زنانه رو ندارن!ضمن اینکه کم شدن جمعیت هم تاثیری در دلخوشی های متجددانه سرکار عالی نداره!شما که حال خودتون رو می کنید. همیشه هم می کردید! حتی زمانی که یک نابلو سر کوچه سهم مادران همجنست شد! ولی اونها از جنس شما نبودند. اونا تو حال زندگی نمی کردن و پسراشون رو با مهمانی های زنانه سرگرم نمی کردن و از اتوبوس سوار شدن پسراشون هراسی نداشتن! اونا هنوز هم بدون تمام هراسی که شما ازاتوبوس دارید با اتوبوس به دیدار پسراشون تو بهشت زهرا میرن! این مادرا به همون تابلو سر کوچه هم نیازی ندارن. اینا تمام دلخوشی شون پیوستن به فرزندان شهیدشونه! اینا هیچ وقت از مهمانی های احمقانه زنانه لذت نمی برن! این مادران برای نوبت مرگ خود پارتی بازی می کنند! احمد عزیزی گفته مردان ولی من میگم زنانی که مرگ تا کمر برای اینان خم میشود!چنین مادرانی مرد بار می آرند و از عطسه در اتوبوس که هیچ از مرمی بین دو ابرو هم نمی ترسند! این مادران برای زیر شنی تانک یا سیبل قناسه نزاییده اند؛ اما اگر روزی لازم بود خودشان جگر گوشه شان را رهسپار می کنند! اتفاقی به وبلاگتون سر زدم،ببخش که تلخی کرد

احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.

لوسی می

من متاسف شدم از اینکه شما هدف بچه آوردن رو فقط در راستای اهداف دولت تعریف کردید! خب اگر واقعا هر بچه آوردنی در راستای اهداف دولت است پس پسرتان هم در همین راستا متولد شده؟شما نظر خودتان را دارید بقیه هم نظر خودشان را! اینکه یک روزی فرا برسد که کسی نه خاله را بتواند معنی کند و نه دایی را چه لذتی دارد؟ حالا شما اگر دوست دارید میتوانید فکر کنید لذت خاله و دایی داشتن در راستای اهداف دولت است! اما حقیقت این است که چنین نیست.اینکه بچه ای لذت همبازی دائمی در خانه داشتن را نچشد در راستای نفی اهداف دولت نیست و موفقیتی برای گول نخوردن به حساب نمی آید! شما بچه نیاورید و بگذارید بچه تان تنها بزرگ شود، جای زیاد داشته باشد برای خوابیدن حتی! آنقدر جایش و خانه اش و اتاقش بزرگ باشد که شب تا صبح در آن غلت بزند بی مزاحم! اما عوضش خیالتان راحت است که در راستای اهداف "شوم" دولت گام بر نداشته اید!

لوسی می

این ادامه ی قبلی بود! جا نشد دوتاش کردم :) شاید شما اصلا خواهر یا برادر ندارید اما منی که هر دو را دارم حتی لحظه ای نمیتوانم تصور کنم که فرزندم از این لذت و این محبت محروم باشد.. شاید فرزند چهار ساله ی شما عاشق شما باشد و شما همه کسش باشید، اما روزی خواهد رسید که از شما به دوستانش پناه خواهد برد. نه برای اینکه شما بد هستید! برای اینکه سنش ایجاب می کند که با همسالانش باشد، و من ترجیح میدهم دوست او را در منزل، کنار او، با شبیه ترین تربیت به خود او، برایش فراهم کنم. گور بابای دولت و اهداف شومش! من با کسی لجبازی نمی کنم! خودم فکر میکنم و تصمیم میگیرم :)