730.بـــخــــوان...

اولین بار شانزده ساله بودم که پایم به موزاییک های حیاطش رسید.

سبز، کوچک، ساکت، ساده و آرام.

از پله ها پایین آمدم و سراغ خانم پشت میز رفتم.

سلام که کردم چشمهای آبی و صدای ظریفش، صورتش را توی دل و مغزم حک کرد.

از آن پس من بودم و راه پیاده خانه تا کتابخانه برای داد و ستد کتابهای دوست داشتنی ام.

یادم است اولین رمانی که به امانت گرفتم، نخستین جلد کلیدر بود...

.

.

خیلی وقت بود برای پسرک به دنبال کتابخانه بودم. هم از خریدن کتابهای گران قیمت و نازک شهر کتاب که فقط میهمان یکی دو شب بود خسته شده بودم هم به دنبال راهی برای با هم کتاب خواندن میگشتم.

اولین جا کانون پرورش بیخود و بی فایده بود که وقتی شرط سنی هفت سال را برای ورود به کتابخانه کودکان شنیدم فقط شاخ در آوردم! از همه بدتر که نسبت به سی سال گذشته که خودم به کانون میرفتم هیچ تغییر و پیشرفتی نکرده بود. همان دکور، همان فضا با همان جو خشک و بی روح. چیزی شبیه مدرسه!سبز

کتابخانه های نزدیک را گشتم و پرس و جو کردم تا اتفاقی به یاد روزهای نوجوانی و جوانی رسیدم به اینجا...

.

.

سر کوچه که رسیدیم، تابلو بزرگ کتابخانه روی دیوار آجری قدیمی را نشانش دادم و گفتم: من خیلی خیلی سال پیش اینجا را پیدا کردم.

گفتم که کتاب می گرفتم و تا خانه قدم زنان صفحات اولش را می خواندم.

گفتم که جای کتابهایم زیر تختم بود. کنار پوسته شکلات و کیک شکلاتی و کاکائو هایی که دور از چشم مامان انبار می کردم و یواشکی می خوردم!!!

چشمهای سیاهش گه گرد شد! گفتم: فکر نمی کردم روزی با پسرم دوباره به اینجا برگردم.

گفتم که از مدرسه به عشق خواندن رمان های دوست داشتنی ام تا خانه میدویدم.

اما نگفتم درس و کنکور و مدرک مزخرف و زندگی و خانه و پول و استقلال و خانه و خانه و خانه نگذاشت که باز هم بیایم...

.

.

از پله که پایین آمدیم هوای حیات بود و من و شور نوجوانی و کلیدر توی دستهای کوچک آن روزهایم.

داخل که شدیم باورم نمیشد. پشت میز چوبی همان چشمهای آبی با همان آرامش آبی تر بود که هنوز امانتداری کتابها را میکرد.

برایم متعجب بود وقتی که اسمها و قیافه ها به چشم برهم زدنی از یادم میرود، چطور قیافه "او" این همه سال گوشه مغزم جا خوش کرده بود.

خواستم بپرم بغلش کنم. اصلا چند بار دهان باز کردم تا برایش بگویم چقدر از دیدنش خوشحالم و خوشحال تر از اینکه ناملایمات این بیست سال اخیر هیچ تغییری روی چهره اش نگذاشته. خواستم پسرکم را، همه شور و اشتیاق زندگی ام را معرفی کنم و بگویم من همان نوجوان سرخوش بیست سال پیش ام، شاید با کمی چروک! اما...

دو تا عکس و کپی شناسنامه روی میز چوبی و مبلغ ناچیزی برای عضویت.

شاید اینبار که رفتم همه چیز را برایش تعریف کردم.

.

.

بخش (هر چند کوچک) کودکان کتابخانه، به نظر من جذاب است. کتابخانه ای هم قد کودکان!

یک میز چوبی با کلی مداد رنگی و پاستل برای بچه هایی که دوست دارند نقاشی بکشند.

جایی پر از مجموعه های می می نی و فسقلی و کتابهای نارنجی و مثنوی مولوی و صدها جلد کتاب کودک که می توان هر بار سه جلد را به مدت دو هفته به امانت گرفت.

جایی مشترک برای پر کردن اوقات فراغت مادر و کودک.

جایی گرم و دوست داشتنی برای عصرهای سرد و تاریک و آلوده زمستان کوفتی!

/ 9 نظر / 16 بازدید
مرجان شاکری

سلوم.خوبين؟بدووووووو که آپم. [ماچ][ماچ][ماچ] فقط بدو که منتظرتم [قلب] بخدا اگه نيومدي ديگه باهات قهرم.[خداحافظ]

بهاره

چه کار خوبی میکنی. این کتابخوانی و گردش بهتون خوش بگذره. حتما به اون خانم بگو. فکر می کنم هم خودت خوشحال بشی و هم ایشون.

زهرا

سلام میگم که تشابهمون زیاده.این کتابخانه نوجوانی منم هست[ماچ]منم عاشقشم میگم نکنه ما هم دیدیم

روناک

ماری جون منم یک پسر سیزده ماه و نیمه! دارم و همیشه خواننده پست هات هستم. این پستت اشک به چشمم آورد. اینجا ، این کتابخونه منزل شخصی عموی مادرم هست و مامانم یه عالمه خاطرات بچگی از اونجا داره....به یاد خونه ی نارمک

زیبا

ماری جان من بر عکس شما اصلا خاطرات گذشته رو زیاد به یاد نمی اوردم شاید خیلی محو باشه اما تا عکس این کتابخونه رو دیدم می خواست گریه ام بگیره این کتابخونه ای که با دوستام سالهای اخر مدرسه عضو شده بودیم تا بریم برای کنکور درس بخونیم چون نزدیک یه مدرسه مون بود یادم میاد تو حیاطش می نشتیم با دوستایی که ازشون خبر ندارم و فقط یه خاطره ازشون برام مونده....... ...

قاصدك

آخ كليدر .. آخ نوجواني .. كتابخواني .. رمان خواني .. ژول ورن خواني .. دانيل استيل خواني .. ذبيح اله منصوري خواني .. تاريخ فرانسه .. پاردايانها .. يادش بخير ..

قایقی خواهم ساخت

چقدر تو شبیه افکار منی

قارا

چه کار خوبی که با کتاب دوستش میکنی...یاد کتابخونه شفق و یاد کلیدر به خیر...